داستان یک-فرض یا حقیقت؟

ali-admin داستان

پسر: طبق معمول خوابیده بود و لپ تاپش روشن بود! معلوم بود که تا دیر وقت بیدار وقت بیدار بوده. رویش ملافه ی گل گلی و صورتی را انداختم تا وقتی که بیدار شد، اعصابش خرد شود. چون از آن ملافه خوشش نمی آمد. لپ تاپش را همان طور که بود گذاشتم بماند تا وقتی غلت خرد لپتاش از روی تختش بیفتد و له و لورده شود. بگذریم… چند قدمی عقب رفتم. چشمانم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم. صدای رعد و برق بلندی از بیرون آمد! به سمت پنجره رفتم و آن را باز کردم. باد شدیدی وارد اتاق شد. همراهش کلی خرده چوب و برگ وارد اتاق شد و کمی داخل چشمانم رفت. عینکم را درآوردم و چشمانم را ماساژ دادم و تا آنها را باز کردم، تخته چوب بزرگی را در رو به روی خودم دیدم و دیگر چیزی ندیدم و بیهوش شدم… بعد از مدت نا معلومی چشمانم را باز کردم. هوا دیگر روشن بود. دستم را به این طرف و آن طرف کشاندم تا عینکم را پیدا کنم… اما دستم تا مچ وارد مایعی شد. کمی ترسیدم با خود گفتم نکند گلدان مادر بزرگ شکسته باشد! پس کمی بیشتر برای پیدا کردن عینکم تلاش کردم و سرانجام آنرا پیدا کردم. قطرات آن مایع از عینک سرازیر شده بود! بلند شدم. چیزی که می دیدم را باور نمی کردم یک درخت بزرگ در اتاق بود و اتاق شبیه به یک دریاچه بزرگ شده بود. به تختش نگاهی انداختم اما او روی تختش نبود! خیلی بهت زده به سمت راه پله ها دویدم. هنوز پایم را روی پله ی دوم نگذاشته بودم که متوجه شدم آب تا زانو هایم آمده بود! کمی به عقب رفتم و تا می توانستم مادر و پدرم را صدا می کردم. جوابی نگرفتم. در گوشه ی اتاق نشستم. شروع به گریه کردن کردم. اندکی بعد صدای مردی را شنیدم که داد می زد. به سمت پنجره دویدم و مردی را سوار قایق دیدم. لباس پلیس تنش بود و مدام داد میزد «سلام!» سعی کردم فریاد بزنم اما ناگهان قایق به درون آب رفت و دیگر خبری از آن پلیس نشد. بعد از دیدن آخرین حباب که احتمالا از آخرین نفس پلیس بود به سمت طبقه ی پایین دویدم و داخل آب شیرجه زدم و کمی شنا کردم و دیگر چیزی یادم نمی آید.

مامور: چیز دیگری هم یادت می آید؟

پسر: نه فقط همین یک روز را به یاد دارم!

مامور: دلیل این اتفاق را می دانی؟

پسر: نه! مگر دلیلی دارد؟ همان طور که گفتم اینها تقصیر خود برادرم هست!

مامور: پس شما دلیل این حادثه را برادرتان می دانید! او کیست؟

پسر: همان شخصی که بر تخت خوابیده بود و بیشتر از همه مرا اذیت می کرد!

مامور: آیا شاهدی دارید که ثابت کند شما با برادرتان رابطه خوبی نداشته اید؟

پسر: بله پدر و مادرم تقریبا !

مامور: مگر یادت رفت؟ گفتم شما در جایی هستید که فقط می توانید با من صحبت کنید!

پسر: اوه آری مرا ببخشید، از دهانم پرید 🙁

مامور: پس شاهدی ندارید! چرا تقریبا؟

پسر: با آنها نیز رابطه خوبی ندارم.

مامور: چرا؟

پسر: زیرا همان گونه که با من رفتار می کردند با آنها رفتار می کردم…

مامور: حال برویم سراغ سوال بعدی… آیا قبل از انداختن ملافه روی برادرتان، چیز دیگری را به یاد می آورید؟

پسر: اِ ممم…. خیر.

مامور: می توانید آرزو هایتان را بگویید؟

پسر: خریدن کنسول بازی، خریدن بستنی هفت طبقه در زمستان و…

مامور: مگر دیوانه شده اید؟ آرزو هایتان همین است؟

پسر: مگر بد هستن؟

مامور: اگر به شما بگویم همه ی آنها در این حادثه ی طوفان و سیل مرده اند چطور؟

پسر: دروغ است. شما گفتید که آنها زنده و در اتاقی دیگر هستند!

مامور: متاسفم 🙁 مجبور به گفتن دروغ شدیم.

پسر: اما این دروغ است!

مامور کلاهش را در می آورد و پسر به سمت در رفته و آنرا با تمام زور می کوبد. نگهبانان حاضر در اتاق باز جویی، او را گرفته و دوباره به روی صندلی می نشانند.

مامور: ما لیست تمام آرزو های شما را داریم. می خواهم برایت بخوانم: ۱-برادرم برود دیگر نیاید. ۲-پدر و مادرم به سفری نا محدود بروند. ۳-خانه را ترک کنم و به شهری دیگر فرار کنم و…

پسر: نه این ها واقعی نیستند!

(درنگی کوتاه)

پسر: رهایم کنید می خواهم بروم خانه 🙁

مامور: آیا این ها آرزو های شماست؟

پسر جواب نمی دهد.

مامور (با صدایی بلند تر) : آیا این ها آرزو های شماست؟

پسر (در حال گریه کردن) : بله اما پشیمان شده ام آنها را می خواهم! خواهش می کنم…

مامور: اینجا مرکز آرزو ها است و آرزو ها در اینجا بر آورده می شوند!

پسر: نه خواهش می کنم.

مامور: تقصیر خودت است.

مامور به نگهبانان می گوید: حال او را به خانه اش بر گردانید تا همان طور که آرزو داشته در آنجا زندگی کند!

پسر: نه خواهش می کنم.

در حالی که نگهبانان پسر را به سمت گودال می برند، پسر تقلای فرار و تقاضای بخشش را دارد، اما دیگر دیر شده است. نگهبانان او را به گودال انداخته اند.

همان طور که پسر در حال رسیدن به انتهای گودال است با صدای بلند می گوید: آرزو دارم که تا ابد با پدر و مادرم و برادرم در خانه ی خودمان به بهترین شکل زندگی کنیم و آنها را دوست بدارم…

وقتی که به چند متری زمین رسید، چشمانش را بست و در دل دوباره و دوباره آرزویش را تکرار کرد!

چندی بعد چشمانش را باز کرد و خود را در تخت خواب خود دید! همین طور برادرش روی تخت با لپ تاپ روشن خوابیده بود! بی وقفه به سمت تختش رفت. او را محکم بغل کرد و او را بوسید. رویش پتوی مورد علاقه اش را انداخت و لپ تاپش را خاموش و زیر تختش گذاشت. با سرعت از راه پله پایین رفت و پدر و مادرش را کنار میز در حالی که مادرش شال می بافت و پدرش روزنامه می خواند، دید! فوری به سمتشان رفت و هر دو را به مدت بسیار طولانی در بغل گرفت و بار ها و بار ها بوسید…

خاطرات فردی خوش شانس

 

صحبت های نویسنده:

امیدوارم از داستان من خوشتان آمده باشد. هر چند این داستان واقعی نیست اما نیاز به واقعی شدن دارد! داستانی که بعضی از ما نیاز به حقیقی شدن رابطه ای خوب و گرم بین خانواده داریم! این داستان می تواند واقعی باشد اگر خودتان بخواهید…

#به_امید_زندگی_روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *